تبلیغات
Otaku stories - داستان من برای مسابقه ی کاتسیا چان^.^..... دختر خورشید^^太陽の女の子
اوتاکو بودن چیزی غیرقابل تصورع

داستان من برای مسابقه ی کاتسیا چان^.^..... دختر خورشید^^太陽の女の子

دوشنبه 19 شهریور 1397 06:50 ب.ظ

نویسنده: Hale G.A
موضوع: دل نوشته ? درخواستی^^ ?
آپلود عکسســــلام دوسِــــتان عزیــــز^^آپلود عکس
بـــرای مســـابقه کـــاتسیا چــــان یه داستــان
کـــــوتاه کوچــــک نوشتم
05600000امیـــدوارم خــــوشش و خــــوشتون بیاد05600000
بریــــن ادامــــه....
آپلود عکس


دختر خورشید
太陽の女の子
02300000روزی بود روزگـــــاری....02300000
ســـرزمینی بــــود از جنس غم و غصــــه......مردمانــــش همه بــــی روح و خستــــه
شهر رنـــــگی نداشت...هیچ صــــفا و بــــویی نداشت....
زیر شــــاخ و بــــرگ های پوســــیده...جتی نــــفس کشـــیدن نــــداشت...

اما روزی از دل تپه ای از خاکستر سیاه...دخترک قصه ی ما ترس هایش رو کنار گذاشت
و بپاخاست..رفت رفت و رفت......
اونقدر رفت که رسید به آخـــر جنگل ســـیاه..به تپــــه ای بـــدون راه.‌
پاهای نحــــیف و نازکش نـــایی برای راه رفــــتن نداشتن..چشـــمانش دیگـــر توانی برای دیــــدن نداشتن
دخترک به زمین افتاد.ناله کنان گریه میکرد.اما ناگهان شعله ی امید در دلش فروزان شد.
او صـــدای امـــواج دریـــا را میشنــــید...بـــوی نمـــناک دریـــا و پرنـــدگان دریـــایی را میشنــــید
بغض خود را فروکش کرد و با تمام قوا دست هایش را روی زمین محکم کرد.
با سختی به بالای تپه رسید.ناگهان چشمان خسته و نیمه بازش درخشیدند و با رنگ زیبای دریا تزئین شد...
*چشمانی به رنگ اقیانوس...چشمانی به رنگ آزادی*
انگار نسیم دل انگیز بهاری از پشت دخترک را به سمت دریا هل میداد.خستگی که در وجودش رخنه کرده بود ناگهان درهم ریخت.پاهای کثیف و زخمی خود را به آب دریا سپرد..چشمانش را بست و شن ها و صدف هارا زیر پاهایش حس کرد.
ناگـــهان خـــورشید از میان ابــــرها پیدا شد...زمین و رمان طــــلایی رنـــگ شد..
اینبار نسیم اورا به سمت دیگری هدایت میکرد.
به ســــرزمینی سرســـبز و رنــــگارنگ...پر از گـــل و پــــــــروانه های قشــنگ...
پرنده ها آواز میخواندند و شاپرک ها دخترک را به رقص دعوت می کردند.
نســـــیم با گلبـــرگ ها...ســـاخت پیرهـــنی زیبا...دخــــترک قصـــه ی مـــا..شــــد پرنسســــی دلــــربا..
با شروع باران مجلس رقص بلورین شد.باران،به نوبه ی خودش بال هایی ظریف از جنس شیشه به دخترک داد...
دختــــرک قصـــه ی ما حــــالا شـــاد و خوشحـــــال بود...امـــا هنـــوز نگـــران ســـرزمین ســـیاه بود
پرواز کنان بالای سرزمین سیاه روبروی خورشید در آسمان ایستاد.
دختری از جنس خورشید،چشمانی از جنس دریا و لباسی از جنس طبیعت در اوج آسمان.
دستان خود را باز کرد و رنگین کمان خود را از لابلای بال های شیشه ای اش به سرزمین سیاه تاباند.

گـــل ها و شــــکوفه ها متــــولد شـــدند‌...زمین و آســـمان رنگــــین شدند..
جـــز نور عشـــق چیزی نبود...تاریکــــی و ســــرمایی نبود...
دنــــبال دختـــرک قـــصه ی ما بودند مردمـــان ســـرزمین رنگین کـــمان....
اما دختـــرک بی جـــان خـــوابیده بود لبـــــخند زنـــان
بــــه خــــواب شـــیرین ابدی فرو رفـــته بود
لای تابــــوتی از گـــل و آفتاب گــــردان...

آپلود عکس

آپلود عکس


^^ امیدوارم خوشتون بیاد
من نمیدونم مسابقش چطوریه یا الان چطوری رای جمع میشه 
همین طوری گذاشتم که شرکتی داشته باشم.0.
اسم داستانمم یکی از فالورام انتخاب کرد^^
به احترام اون این اسمو گذاشتم




دیدگاه : نظرات
برچسب ها: داستان ? دل نوشته ? انیمه ? مسابقه داستان نویسی ?
آخرین ویرایش: دوشنبه 19 شهریور 1397 11:10 ب.ظ



]

<

پشتیبانی