تبلیغات
Otaku stories - رمان بازی یا مرگ قسمت 7 ゲームまたは死)ZERO)
اوتاکو بودن چیزی غیرقابل تصورع

رمان بازی یا مرگ قسمت 7 ゲームまたは死)ZERO)

جمعه 21 اردیبهشت 1397 05:23 ب.ظ

نویسنده: Hale G.A
قسمت هفتم

 かわいい のデコメ絵文字نام رمان:بازی یا مرگ(game or death)

かわいい のデコメ絵文字 به ژاپنی:ゲームまたは死

かわいい のデコメ絵文字ژانر:ترسناک،درام،عاشقانه،ماجراجویانه،رازآلود،کمدی

かわいい のデコメ絵文字خلاصه قسمت قبل:بالاخره اسکارلتو پیدا کردیم و اون مارو برد پیش یه تونل راه آهن.شاید این تنها راه نجات ما باشع اما چه چیزی پشت تونل در انتظارمونه؟

عکس پروفایل

نجات؟امید یا مرگ
همچنان دست امیلی رو گرفته بودم.زیر لب دعا میکرد.
نفسی کشیدیم و وارد تونل شدیم.یا بهتره بگم راه آهن.
جاستین به نشانه ی نارضایتیش آخر از همه حرکت میکرد.خانوم مارگارت مشاور مدرسمون،تنها کسی بود که به توصیه ها و سفارشات خودش در هنگام ترس عمل نمیکرد.به لطف چارلی و آتیش و مشعلی که درست کرد،راهمون روشن شده بود.دنیل اون رو در دست داشت و جلوتر از همه حرکت میکرد.نگاهش کردم.مصمم بود،عصبانی هم بود ..
 گرین گفت:
از هم جدا نشین و مواظب ریل ها هم باشین که....
و الکساندرا می افتد:|
گرین ادامه داد:
که.‌.نیوفتین:|
چارلی و امیلی رفتن کمکش.امیلی همیشه به دوستاش کمک میکنه ولی این وسط چارلی خیلی رو مخم بود.از هر فرصتی استفاده میکرد که عشقشو به الکساندرا نشون بده.الان وقت این کاراس آخه؟.....حرفی ندارم:/
جاستین از پشت گفت: 

-خب خانوم اسکارلت.تا کی باید تو این تونل رژه بریم؟

اسکارلت وانمود کرد که از سوالش تعجب کرده:
_چ..چی؟من از کجا بدونم من که واردش نشدم.

_همم جالبه اگه واردش نشدی چرا اینطوری قاطع و استوار کنار دنیل داری راه میری؟کجا میبریمون؟
میراندا گفت:

_تورو خدا دیگه دعوا نکنین.ای بابا.چرا اینقد سر به  سر اسکارلت میزاری؟
_سر به سر؟هیچ میدونی پای جونمون وسطه؟ناسلامتی ازمون بزرگ تری.به خودت بیا

الویس گفت:ساکت شو چهار چشمی=_= یه کلمه دیگه بگی دهنتو جر میدم‌.

جاستین سرفه ای کرد و سرشو برگردوند.
گرین و مارگارت آروم باهم حرف میزدن.
مارگارت:بنظرت نیروی کمکی میفرستن؟
گرین آروم تر حرف زد:
_بفرستنم نمی تونن که پیدامون کنن.خودمون باید دست به کار میشدیم.
_تنها امیدمون چیزیه که پشت تونل منتظرمونه....
◇◇◇◇◇◇◇◇
تو فکر بودم.مادرم شاید الان نه ولی وقتی که بفهمه ما گم شدیم حتما مریض میشه 
 بیشتر از خودم نگران اون بودم.چرا به این تور مسخره ملحق شدم؟چرا باید همیشه یه اتفاق بدی برای من بیوفته؟آخه برای چی یه روز آب خوش از گلوم پایین نمیره؟
حالت خوبه؟0-0
_ها؟
_عصبانی بنظر میرسیدی.
_....
_..میخوای حرف بزنی؟=|
من...من میترسم.نه برای خودم...
_برای خانوادت؟
_....مادرم قلبش ضعیفه از اولشم نباید تنهاش میزاشتم...عععع(غرش خفیف
)
  _میفهمم که چقد نگرانت میشه وقتی بفهمه،ولی نجات پیدا میکنیم.برمیگردی پیششون:)
احساس کردم کلا آدم دیگه ای شده0-0 تو چشماش برق خاصی بود.لبخند میزد.
ناخودآگاه ازش پرسیدم:
_دوسش داری؟
_ها؟O.O
_مادرتو خیلی دوست داری مگه نع؟
_من خیلی وقت پیش از دستش دادم.
_خدای من!وحشتناکع!منو ببخش.اصن حرف نزنم بهتره-_-
_._. مشکلی نیست.باهاش کنار اومدم.بخاطر مریضی مرد وقتی خیلی کوچیک بودم.
_چیزیو عوض نکرد این جملت:"|
_این گردنبندو روز تولدم بهم داد.گفت کمک میکنع قوی باشم‌.کاش اون الان اینجا بود.
_حتما خیلی برات ارزش داره.واسه همین گفتی برگردم پیششون.مگه کسیو نداری برگردی پیششون؟جملرو حال کردی؟:|
_خب بابامو دارم ولی...
_اشکال نداره نمیخواد راجبش حرف بزنی تا الانشم زیادی فضولی کردم.
جید گفت:
_هی اونجارو روشنایی! 
گفتم:
داریم به آخر تونل نزدیک میشیم.عجله کنین
راستش خوشحال شدم که تونستم بحثو عوض کنم.=[

سرعتمونو زیاد کردیم.ممکن بود نجات پیدا کنیم.شاید یه تیر برق یا یه روستای کوچیک .امیلی رو نگاه کردم.چشماش برق میزد و میخندید.
باقی سرنوشت ما دیگه پشت این تونل بود.هر لحظه که به روشنایی  پشت تونل نزدیک میشدیم نور امید لبخند مادرم رو به یادم می اورد.هر لحظه بیشتر دلتنگش میشدم..میتونستم دوباره ببینمش.کیت رو ببینم.پدرمو ببینم و دیگه هیچ وقت تنهاشون نزارم‌.نزدیک تر شدیم.نزدیک تر و نزدیک تر تا اینکه بالاخره به آخر تونل رسیدیم.لحظه اول چیزی ندیدم چشم هامو مالیدم .از تعجب دهنم باز مونده بود.هممون دهنامون باز مونده بود.یه قلعه!
◇◇◇◇◇◇◇◇
بالای یه سخره روی دریا قلعه ی سیاه رنگی  توجهمونو جلب کرد.نظریه ی دنیل و دریا درست بود.قلعه متروکه بنظر میرسید.نیم ساعتی تا تاریکی و سیاهی شب باقی نمونده بود.چاره ای نداشتیم.پیش به سوی قلعه ی متروکه!

آپلود عکس

...دوستان عزیز و مخصوصا ساحل ژون این همه صب کردین و من این قسمتو تحویلتون دادم=|
مرا عفو کنین و مطمئن باشین قسمت های zero  که تموم بشع کولاک موکونم:)از حمایتتون ممنانم^^



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 19 خرداد 1397 07:43 ب.ظ



]

<

پشتیبانی