تبلیغات
Otaku stories - رمان بازی یا مرگ قسمت6 ゲームまたは死)ZERO)
اوتاکو بودن چیزی غیرقابل تصورع

رمان بازی یا مرگ قسمت6 ゲームまたは死)ZERO)

پنجشنبه 2 فروردین 1397 01:33 ب.ظ

نویسنده: Hale G.A
موضوع: داستان بازی یا مرگ ?
تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست
ハート のデコメ絵文字 قسمت ششم

 かわいい のデコメ絵文字نام رمان:بازی یا مرگ(game or death)

かわいい のデコメ絵文字 به ژاپنی:ゲームまたは死

かわいい のデコメ絵文字ژانر:ترسناک،درام،عاشقانه،ماجراجویانه،رازآلود،کمدی

かわいい のデコメ絵文字خلاصه قسمت قبل:بعد کلی راه رفتن،بالاخره به یه جنگل تاریک و ترسناک رسیدیم اما اسکارلتو گم کردیم و حالا....

عکس پروفایل
6_تونل راز آلود

آروم آروم به سمت بوته ها نزدیک شدیم.هر لحظه چوبی که تو دستم بود رو محکم تر فشار میدادم.هر دختر ۱۶ ساله ای باشه باید بترسه چون تا الان تو یه جنگل تاریک و ترسناک بدون آب و غدا دنبال یه مجرم قاتل یا  هر فرد دیگه ای که تعقیبمون میکرد نگشته بودم:|  با علامت جید با غرش پریدیم تو بوته ها.چون چشام بسته بود اولش چیزی نفهمیدم.ولی بعد از تعجب دهنم باز مونده بود.البته ترسم ریخته بود چون ما...
اسکارلتو پیدا کرده بودیم‌.
بین خار بوته ها گیر کرده بود.پاهاش زخمی و خونی شده بود و یه شیشه عینکش شکسته بود.اونقدر ترسیده بود که حتی اولش فک میکرد میخوایم بکشیمش.
جید آه بلندی کشید و دستشو گذاشت رو سرش و با حالت تاسف گفت:کودوم گوری هستی دختر؟سکته ناقص زدیم...
رو زانوهام نشستم و شاخه ی برگی رو از رو موهاش برداشتم:
چه اتفاقی افتاد؟
_من....من.....حالم خوبه!
_باشه بابا...ما فقط نگرانت شدیم.اخه چرا فرار کردی؟
محکم پاشو فشار داد و گفت که درد داره.فک کنم نمیخواست به سوالم جواب بده.آستین کتمو که به کمرم بسته بودم رو پاره کردم و پاشو بستم.بلندش کردیم تا برگردیم پیش بقیه.
خداروشکر که اسکارلت صدمه ای ندیده بود ولی من مطمئنم یه کسی رو تو جنگل دیدم که اون اسکارلت نبود.اگه پاش زخمی بود نمی تونست اونطور سریع بدوئه.نمی دونستم باید این موضوع رو به بقیه میگفتم یا نه.....
☆☆☆☆☆☆☆☆
رسیدیم پیش بقیه.الکساندرا و امیلی جلوتر از بقیه ایستاده بودن و موبایل هاشونو بالا گرفته بودن و سعی میکردن به ما علامت بدن تا راهو پیدا کنیم و تا مارو دیدن داد زدن و به بقیه خبر دادن.
گرین خیلی خوشحال شد یه نفس راحت کشید و به یه درخت تکیه داد.مارگارت اسکارلتو بغل کرد و شروع کرد به دعا خوندن.
گروه پسرا هم برگشتن و حالا دوباره کامل بودیم.
خیلی دیر شده بود.دیگه هوا تاریک تاریک بود و این جنگل هم با اون شاخه هایی که انگار گیس های بافته شده و توهم تنیده شده ی درختا بودن، مانع رسیدن نور میشدن.
دیگه نمی تونستیم ادامه بدیم.گشتن دنبال اسکارلت واقعا نقشه ی مارو بهم ریخته بود.گرین گفت:
_ظاهرا چاره ای نداریم باید شبو همینجا بمونیم.
تا این حرفو زد جیغ الکساندرا بلند شد:
_چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟دیوونه شدی؟اینجا جنگله.یه جنگل زشت و کثیف ناشناخته با هزاران جک و جونور های عجیب و حیوونای وحشی.تو که انتظار نداری با آرامش سرمو بزارم رو زمین و وانمود کنم اینجا خونه ی خودمونه؟؟؟؟؟؟؟؟
گرین از کوره در رفت:
_خانم مارتین شما فک بهتری داری؟؟؟اگه سریع تر راه میرفتی و غر نمیزدی که کفشام پاشنه بلنده ممکن بود تا الان نجات پیدا کرده بودیم.
چارلیِ نخود پرید وسط(هر چی هم باشه باید از الکساندراش دفاع کنه دیگه:/):
_تقصیر اون نیست.اگه تو عرضه داشتی اصلا نباید وسط یه جنگل ناشناخته گیر میوفتادیم.
الویس غرشی کرد و گفت:
_فقط همینو کم داشتیم که این کوهِ آشغالِ گنده با این مرتیکه ی دلقک دعوا کنه و یه نیم وجب اعصابمونو هم به باد بده.خفه شین ببینیم چه غلطی میتونیم بکنیم.
میراندا دستشو گذاشت رو گونه ی الویس و گفت:
_آروم باش عزیزم نجات پیدا میکنیم.
دنیل گفت:
_یعنی چی نجات پیدا میکنیم؟عین خانم مارگارت دعا بخونیم و عین الکساندرا بشینیم زمین؟خودتونو جم و جور کنین امشبم راه میریم تا برسیم.سریع پاشین ببینم.....
اسکارلت حرفشو قطع کرد:
_ببخشید میشه یه چیزی بگم؟
امیلی گفت:
_کارُل...حالا چیکار کنیم؟؟؟من میخوام برم خونه.این اولین باره که اینقد از خونه دور میشم.حتی تا سوپر خونمون هم بزور میرفتم.من میترسم تورو خدا بس کنین.
شریل گفت:
_خفه شو دختره ی لوس ننر(ببین کی ب کی میگع:/)اینقد زر نزن.
این وسط منم از کوره در رفتم:
_ زِرُ  توی باقالی میزنی:/از اول تا آخر میگی پاهام درد میکنه.نصف راهو که رابرت کولت کرد،پس مراقب حرف دهنت باش.
اسکارلت گفت:
_چرا کسی به حرف من گوش نمیده؟
رابرت گفت:
_هوی گرین...مسخره ی تو که نیستم.بنال ببینم چ غلطی باید بکنیم.شبو باید کجا بمونیم؟
اسکارلت جیغ بلندی زد:
گوش کنیم ببینین چی میگم!من یه چیزی تو جنگل پیدا کردم فک کنم یه راه مخفی باشه
اولش که سکوت حاکم بود و همه اینطوری نگا میکردن:
و بعد جید محکم کوبید تو سر اسکارلت:
_چی؟؟؟؟؟؟؟خب تو غلط میکنی عین بزغاله میشینی و عین ماست نگا میکنی.نمیشد زودتر بگی؟؟؟؟
تیلور گفت:
_دختره ی عوضی.عمداً خواستی عذابمون بدی؟
_معلومه که نه.شما نمیزاشتین من حرف.....
گرین محکم تر حرف زد:
_ساکت شین!زود ببرمون پیش همون راه مخفی که میگی.
☆☆☆☆☆☆☆☆☆
اسکارلت مارو یکم دور تر از جایی که افتاده بود برد.که این یعنی خیلی از ما دور شده بود
مارو برد پیش یه درخت بزرگ.اولش چیزی نفهمیده بودیم تا اینکه پشت درخت رو نشونمون داد.یه صفحه ی سنگی بزرگ که برگ های درخت مو سرتا پاشو پوشونده بودن.اما این چیزی بود که بنظر میرسید و درواقع....وقتی برگارو کنار زد یه تونل سنگی دیده میشد. ظاهرا قبلا یه راه آهن بوده.
من واقعا هنوز تو شُکم که اولا چجوری پیداش کرد و دو چرا این همه مدت به ما نگفت=|
جاستین گفت:
_الان تو میخوای ما بهت اعتماد کنیم؟چجوری اینجارو پیدا کردی؟چرا هیچی بهمون نگفتی و چرا یهو غیبیت زد؟
_نه اشتباه میکنی.اینا کاملا تصادفی بودن!من پشت درخت قایم شده بودم 
_تصادفی؟
گرین گفت:
_بس کنین.راه دیگه ای نداریم پس بهتره بریم ببینیم به کجا ختم میشه.
یه ورودی مخفی؟یه راه پنهونی؟ممکنه اسکارلت نجاتمون داده باشه؟ولی چطور و چرا این راهو پیدا کرد؟اونطور که خودش بعدا برامون تعریف کرد،فک میکرد یکی دنبالشه..فرار میکرد و پاش پیچ خورد بعد پشت این درخت قایم شد و این راهو پیدا کرد.
به چه چیزی برخواهیم خورد؟امیلی دستمو محکم فشرد و به چشام نگاه کرد.معلوم بود که ذهنمو خونده بود.
آپلود عکس
================================
خب دو دسکا؟D:قسمت بعدی میشه آخرین قسمت فصل zero....و از این به بعدش متفاوت میشه و میتونین تو داستان باشین
جزئیات بعد قسمت بعدی گفتع خواهد شد:)



دیدگاه : نظرات
برچسب ها: رمان بازی یا مرگ ? رمان بازی یا مرگ قسمت 6 ?
آخرین ویرایش: پنجشنبه 2 فروردین 1397 02:22 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30
]

<

پشتیبانی